چکیده :
 

یکی از مهم ترین مباحثی که پیرامون نظریه «ولایت فقیه» وجود دارد این است که چه دلایلی بر اثبات ولایت برای فقها وجود دارد؟ و به تعبیر دیگر: منشأ مشروعیت نظام« ولایت فقیه» چیست ؟
به اندازه ای این مبحث مهم است که اگر جواب قانع کننده ای برای این پرسش ها وجود نداشته باشد، مباحث دیگری که در مورد این نظریه و این نظام حکومتی مطرح است بی فایده و بدون پشتوانه خواهد بود.
در جواب چنین پرسش هایی ،به طور کلی دو یا سه نوع جواب داده شده است.
1- جواب با ادله عقلی.
2- جواب با ادله نقلی.
3- جواب با ادله ای که از عقل و نقل ، با هم تشکیل شده است .
دراین مقاله ، ما فقط به بررسی وتجزیه و تحلیل یکی از ادله نقلی مطرح شده می پردازیم، بدین شکل که پس از بیان متن روایت و نقل های مختلف آن ، از دو جهت وارد بحث شده و در جهت دوم با بیان چهار مبحث، مطالب مربوط به روایت را مورد بررسی قرار می دهیم:

جهت اول:
 

درجهت اول بحث در مورد سند روایت می باشد که در آن به دو شکل ، سند روایت بررسی می شود:
1- به صورت کلی 2- به صورت خاص وبا بررسی یکایک راویان حدیث

جهت دوم:
 

جهت دوم پیرامون دلالت حدیث می باشد که در چهار مبحث بیان شده است .

مبحث اول:
 

در این مبحث ، این مطلب پیگیری می شود که با توجه به آن دلیل ( روایت ) ، که از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل شده است ، خلفای ایشان چه کسانی هستند؟ که پس از بیان سه احتمال و توضیح و بررسی آنها ، احتمال صحیح مشخص شده و پس از نتیجه گیری، این مبحث با ذکر دو نکته خاتمه می یابد.

مبحث دوم :
 

درمبحث دوم با استفاده از کتب لغت ، معنا و مفهموم «خلیفه» بیان می شود.

مبحث سوم:
 

مهم ترین مبحث این مقاله همین مبحث سوم می باشد که در آن این سؤال بررسی می شود:
«آیا خلافتی که در این روایت آمده است محدود به امور خاصی است ؟» که پس از بیان و توضیح دو نظریه ونقد و بررسی آن ها ، و بعد از بیان یک مقدمه و سه مطلب، نظر نگارنده این مقاله در قسمت « نتیجه » و « نتیجه کلی از مبحث سوم » ارائه می شود و بعد از آوردن مؤید برای نظریه ارائه شده ، با ذکر دو نکته این مبحث نیز پایان می یابد.

مبحث چهارم:
 

در مبحث چهارم، رابطه «خلافت» با «ولایت» بررسی می شود.
و پس از این مباحث نتیجه کلی و جمع بندی بیان می شود.
کلید واژه ها :
1- خلافت : مفهوم خلافت در این مقاله معادل کلمه « جانشین » می باشد .
2- خلفای رسول خدا صلی الله علیه و آله
3- فقها : کسانی که احکام اسلام را از ادله آن بدست آورده اند
4- علما : در این مقاله دقیقاً معادل واژه « فقها »می باشد هم از لحاظ مفهوم و هم از لحاظ مصداق
5- ولایت فقیه : سرپرستی و اولویت فقیه بر امور
6- ولایت مطلقه فقیه : ولایتی که محدود بر امر یا امور خاصی نیست
7- ولایت رسول خدا صلی الله علیه و آله

مقدمه :
 

نظریه «ولایت فقیه» یکی از مباحث علوم اسلامی است که هم در شاخه « فقه» و هم در شاخه«کلام» از آن بحث می شود. در مورد این نظریه مباحث فراوانی وجود دارد که ابعاد آن ، روز به روز در حال گسترش و تکامل می باشد.اما مهم ترین مبحث از مباحثی که در این نظریه مطرح است «دلایل اثبات» این نظریه می باشد. زیرا این مبحث در واقع رکن اصلی این نظریه را تشکیل می دهد؛ به گونه ای که اگر دلایل کافی و قانع کننده ای برای اثبات آن وجود نداشته باشد اصل این نظریه، از آن جهت که خلاف اصل است، مردود شمرده می شود و در نتیجه مباحث دیگر آن ، هم چون شاخه های درختی که ساقه اصلی را نداشته باشد بی ثمر و فایده خواهد بود.هم چنین با توجه به همین «دلایل اثبات» است که مباحث اصلی دیگر این نظریه (مانند بحث مطلق یا محدود بودن) ، شکل می گیرد.برای « دلایل اثبات» این نظریه ، از دیرباز تاکنون ، دو یا سه نوع دلیل ارائه شده است:
1. دلیل عقلی 2. دلیل نقلی 3. دلیل مرکب از عقل و نقل
که نوع اول و دوم ، خود شامل چند دلیل جداگانه می باشند.در رابطه ی با این مبحث خوشبختانه تحقیقات خوبی صورت گرفته و کتاب های ارزشمندی به رشته تحریر در آمده است که یا مستقلاً و به طور کامل پیرامون همین موضوع تدوین شده اند مانند کتاب ولایت فقیه امام خمینی رحمته الله علیه و یا فصل و بخشی از آن کتاب به این موضوع اختصاص داده شده است مانند کتابهای: ولایت فقیه در حکومت اسلام اثر علامه محمد حسین حسینی طهرانی ، ولایت فقیه ، ولایت فقاهت و عدالت از آیت الله جوادی آملی، دین و دولت در اندیشه اسلامی از محمد سروش و ....اما با توجه به مطلبی که در ادامه خواهد آمد و با توجه به متن اصلی مقاله ، خواهید دانست که این موضوع چقدر جای تحقیق و بحث وبررسی دقیق و عمیق دارد .از میان ادله زیادی که در این زمینه مطرح شده است ، دراین مقاله فقط به بررسی و تجزیه و تحلیل یکی از ادله نقلی پرداخته می شود؛ گرچه در ابتدا تصمیم برآن داشتم که همه ادله نقلی را جمع آوری کنم و از آن جهت که فکر می کردم دلیل نقلی ای بر ولایت داشتن فقها نیست یا حداقل دلیلی برمطلق بودن آن وجود ندارد ، می خواستم فقط نقل قول کرده و نظرات بزرگان را دراین زمینه بیان کنم و پس از یک بررسی اجمالی در ادله بیان شده توسط علما، در این مانده بودم که چه طور به محدوده یک مقاله از لحاظ حجم و کمیت برسم؛ اما وقتی نوشتن اولین دلیل، که متن اصلی همین مقاله است را شروع کردم، هرچقدر جلو می رفتم مباحث جدید و مهمی در رابطه با همان یک دلیل پیش می آمد که اصلاً هیچ سابقه ذهنی ای در مورد آن ها نداشتم ، تا جایی که از بررسی بیشتر خسته شده ومقاله را با همان مطالب و با ذکر فقط همان یک دلیل از مجموعه ی ادله نقلی به پایان رساندم.واین مطلب نشان دهنده آن است که چقدر مطالب زیادی دررابطه با ادله ی این نظریه وجود دارد که یا اصلا بیان نشده است و یا با اشاره ای کوتاه از آن عبور شده است.امیداست که این مقاله جرقه ای باشد تا محققین وعلمای بزرگوار به تضارب آرای بیشتر در این زمینه بپردازند تا حق و حقیقت، ابرهای سیاه جهالت را کنار زده و نور و روشنایی خویش را بهتر به طالبان نور برساند.
گرچه در لابه لای مباحث این مقاله مطالب زیادی قرار گرفته است اما سؤالات اصلی ای که در این مقاله مورد بررسی قرار خواهد گرفت به شرح زیر می باشد:
1- با توجه به متن روایت، خلفای رسول خدا صلی الله علیه و آله چه کسانی هستند؟
2- معنا و مفهوم« خلیفه و خلافت » چیست ؟
3- آیا خلافت محدود به امور خاصی است یا مطلق می باشد؟
4- رابطه «خلافت» با «ولایت» چیست؟
تذکر : از آن جهت که مباحث مطرح شده در این مقاله به هم متصل می باشند و غالباً به این شکل است که نتیجه مبحث قبل و نکات ارائه شده در مبحث قبل، مقدمه و پشتوانه مبحث بعد می باشند. از خواننده محترم تقاضا می شودکه از ابتدا و به طور دقیق شروع به مطالعه فرماید تا بدین وسیله، خود به نتایج حاصله دست پیدا کند و ذهن او از شک و شبه در امان باشد.

فصل اول
 

متن حدیث و نقل های مختلف آن
 

مرحوم شیخ صدوق (رحمه الله) در کتاب معانی الاخبار می فرماید: « حدثنا أبی قال حدثنا علی بن ابراهیم بن هاشم عن أبیه ،عن أبیه، عن الحسین بن یزید النوفلی، عن علی بن داود الیعقوبی، عن عیسی بن عبدالله بن محمد بن عمر بن علی بن ابی طالب، عن أبیه ، عن جده ، عن علی بن ابی طالب (علیه السلام) قال: قال رسول الله(صلی الله علیه و آله) : اللهم ارحم خلفائی ، اللهم ارحم خلفائی ، اللهم ارحم خلفائی! قیل له : یا رسول الله! و من خلفائک؟ قال( صل الله علیه وآله) : الذین یأتون من بعدی یروون حدیثی وسنتی.(1) » (رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) فرمودند: خدایا به خلفا (جانشینان) من رحم کند ( 3مرتبه ) از حضرت سوال شد: خلفای شما چه کسانی هستند ؟ حضرت فرمودند: کسانی که بعد از من می آیند و احادیث و سنت های من را نقل می کنند.) همچنین خود مرحوم صدوق این حدیث را در کتاب «أمالی» (مجالس) ، مجلس سی و چهارم، با سند دیگری نقل کرده که در آنجا بعد از کلمه «و سنتی» آورده است : « ثم یعلمونها أمتی(2)» ( سپس آن احادیث وسنن را به امت من تعلیم می دهند). و در کتاب «عیون اخبار الرضا (علیه اسلام ) » نیز این حدیث را با سند یا سندهای دیگری نقل کرده که در آنجا هم بعد از کلمه «وسنتی» آورده است : « فیعلمونها الناس من بعدی(3)» ( سپس آن احادیث و سنن را بعد از من به مردم تعلیم می دهند.)خلاصه آنکه : « شیخ صدوق(علیه الرحمه) این روایت را در کتاب های «معانی الاخبار ، عیون اخبارالرضا (علیه السلام ) ومجالس[امالی] از پنج طریق- که تقریباً چهارطریق می شود، چون دو طریق از بعضی جهات مشترک اند- نقل کرده است(4)» که بعضی از آن ها جمله «ثم یعلمونها امتی» یا شبیه آن را بیشتر از بعضی دیگر دارند.این حدیث را باید از دو جهت مورد بررسی قرار داد: 1. سند حدیث 2. دلالت حدیث

فصل دوم
 

بررسی سند حدیث
 

به طور کلی و با توجه به مطالبی که عرض شد، این روایت ،روایت مورد اعتمادی است زیرا از طرق مختلفی نقل شده است؛ بلکه اگر مرسله هم باشد( روایتی که همه یا بخشی از راویان آن ذکر نشده باشد)، از آن دسته از روایات مرسله مرحوم صدوق است که مورد اعتماد می باشند، زیرا روایات مرسله مرحوم صدوق بر دو قسم می باشند:
1- آن دسته روایاتی که بدون ذکر راویان ، به صورت قطعی آنها را به معصوم نسبت داده است، مانند این که گفته است : « قال امیرالمومنین علیه السلام:....»
2- آن دسته از روایاتی که بدون ذکر راویان ، آنها را به معصوم نسبت داده اما به صورت قطعی و با پذیرش مسئولیت آن نیست ، مثلا گفته است :« روی عن امیرالمومنین علیه السلام:... » ( از امیرالمومنین علیه السلام روایت شده است:.... )[با توجه به شخصیت و جایگاه مرحوم صدوق، که بر هیچ عالم و فقیهی پوشیده نیست] دسته اول ازاین دو دسته، مورد اعتماد و قبول است(5)اما در اینجا به این مطلب اکتفا نکرده و به بررسی یکی از طرق (سلسله سندها) می پردازیم، و آن هم سندی است که در ابتدای حدیث ذکر شد.«در سلسله سند این روایت ، «علی بن ابراهیم» و پدرش«ابراهیم بن هاشم» هستند، که ابراهیم « حسنٌ کالصحیح » و علی بن ابراهیم « صحیحٌ » و هر دو از اجل روات و أقدم آنها در جلالت و متانت مشهور و معروف هستند. « حسن بن یزید النوفلی» نیز از اعلام است . شیخ طوسی در رجال خود او را از اصحاب حضرت امام رضا(علیه السلام) شمرده است ، و در فهرست هم او را عنوان کرده و گفته است او خود دارای کتاب بوده است. همچنین نجاشی در رجال خود گفته است : « حسین بن یزید نوفلی: کان شاعراً ادیباً و سکن الری و مات بها و له کتاب التقیه.» ( مردی شاعر وادیب بوده است و در ری سکونت گزیده و در آنجا هم از دنیا رفته است و کتابی دارد به نام تقیه) که البته جزء همان اصول اربع ماه» ( چهار صد کتابی که شیعه داشت و بعد آنها را تبدیل به کتب اربعه کردند(6)) محسوب می شود. اما علی بن داود یعقوبی رجل معروف عندالاصحاب. [ مرد شناخته شده ای نزد بزرگان شیعه است.] و عیسی بن عبدالله بن محمد عمر بن امیرالمومنین(علیه السلام) هم که راوی این روایت است ، شیخ در رجال خود او را از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) شمرده و در فهرست هم آورده است. و نیز نجاشی در رجال خود گفته است: « له کتاب یرویه جماعه. » ( او دارای کتابی است که جماعتی آن کتاب را از او روایت کرده اند.)این بحث راجع به سند روایت ؛ که ظاهراً سند، سند خوبی است. حسنٌ کالصحیح، و معتبر و قابل اعتماد است(7)»

فصل سوم
 

بررسی دلالت حدیث
 

در مورد دلالت حدیث ابتدا باید دید منظور از جمله « الذین یأتون من بعدی یروون حدیثی و سنتی( و در بعضی روایات: ثم یعلمونها أمتی)» چیست تا معلوم شودخلفای رسول خدا صلی الله علیه و آله چه کسانی هستند سپس معنا و مفهوم «خلیفه» بیان شده و محدود بودن یانبودن آن نسبت به بعضی از امور، مورد بررسی قرار گیرد .در آخر ، رابطه«خلافت» با «ولایت» باید بررسی شود تا جواب سؤالی که در عنوان مقاله ذکر شده است روشن گردد .

مبحث اول:
 

خلفای رسول خدا صلی الله علیه و آله چه کسانی هستند؟
در مورد جمله«الذین یأتون من بعدی یروون حدیثی و سنتی(ثم یعلمونها امتی)» بیشتر از سه احتمال وجودندارد:
1- مراد، ائمه معصوم علیهم السلام باشد.
2- مراد، راویان وناقلان احادیث و سنن رسول خدا صل الله علیه و آله باشد.
3- مراد، علما ، فقها و مجتهدین باشد.

توضیح احتمال اول :
 

احتمال اول از دو جهت تقویت می شود:
1- از ضروریات مکتب شیعه است که ائمه معصوم علیهم السلام، از حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام تا حضرت مهدی منتظر ارواحنا له الفداء خلفای بلافصل رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشند، و خلیفه بودن غیر از ایشان دلیل خاص می خواهد. در حالی که می توان گفت منظور از این روایت ائمه معصوم علیهم السلام است.
2- در روایات زیادی که از طریق شیعه و سنی نقل شده است، خود حضرت رسول صلی الله علیه و آله صراحتاً فرموده اند که خلفای من دوازده نفر هستند(8)و در بعضی روایات حتی نام مبارک یکایک ایشان را ذکر کرده و به خلیفه بودن ایشان علیهم السلام تصریح کرده اند(9)
علاوه بر این که در این روایات قرائتی وجود دارد که دلالت بر حصر می کند. پس روایت مورد بحث که خلفا را به صورت عام معرفی می کند بوسیله این روایات تخصیص خورده و فهمیده می شود که منظور از این حدیث و جمله مورد بحث ، فقط ائمه اثنی عشر علیهم السلام می باشد.

نقد و بررسی:
 

أولاً : « رسول خدا صلی الله علیه و آله معرف خلفای خود را – در این حدیث- راوی حدیث وسنت قرار داده و این گونه صفات مناسب امامان ] معصوم و [ اهل بیت ( علیه السلام ) نیست و در هیچ حدیثی تحت این عنوان معرفی نشده اند؛ زیرا آنان دارای صفاتی عالی تر و مشخصاتی بالاتر از این می باشند و خود سرچشمه علم و معرفت به احکام الهی هستند(10).»و این که ائمه علیهم السلام دربعضی موارد ، احادیث و سنن رسول الله صلی الله علیه وآله را نقل می کردند ( مانند خود روایت مورد بحث که از حضرت امیر علیه السلام نقل شده ) ، دلیل بر این نمی شود که به ایشان راوی حدیث گفته شود و متصف به چنین صفتی باشد؛ بلکه از سیره خود ایشان مشخص است که چنین بنایی نداشتند و غالباً این گونه بوده که مطالبی را که می فرمودند ، یا اگر کسی از ایشان سؤال می پرسید، نمی فرمودند رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) چنین و چنان فرمودند یا این که بخواهند اجتهاد خودشان را از احادیث وسنن پیامبر بیان کنند؛ بلکه از علم الهی که نزدشان بوده و هست مطالب را بیان می فرمودند و به سؤالات جواب می دادند.همچنین درجاهای مختلف، عنوانی بر خلاف راوی بودن برای ایشان بیان شده است، مثلا در اول زیارت جامعه کبیره که مجموعه ای عظیم از معارف مربوط به امام شناسی است آمده است:«السلام علیکم یا اهل بیت النبوه ... و خزّان العلم... »بله ، ائمه علیهم السلام گنجینه ها و منابع علم هستند نه اینکه علم بیکرانشان را از طریق نقل چند روایت از پیامبر صل الله علیه و آله گرفته باشند.
ثانیاً : اگر مقصود از خلفا در این حدیث اشخاص معلوم و محدودی بود (مصداق شخصی داشت) رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) نام ایشان را ذکر می فرمودند یاحداقل تعداد آنها را مشخص می کردند، همانطور که دراحادیث دیگر(که در توضیح احتمال به آنها اشاره شد) چنین فرموده اند نه اینکه عنوان عامی ذکر کنند که در مورد ایشان معهودنبوده بلکه با صفات عالیه ایشان مناسبت نداشته باشد(11). پس مصادیق خلفا در حدیث مورد بحث غیراز آن احادیث می باشد.
ثالثاً : حضرت رسول صلی الله علیه و آله در جمله مورد بحث فرموده اند: « الذین یأتون من بعدی » (کسانی که بعد از من می آیند)، و مسلماً این جمله درباره ائمه علیهم السلام نیست . زیرا در زمان بیان حدیث مذکور حداقل یکی از ائمه معصوم( حضرت امیرالمومین علیه السلام) و حداکثر سه نفر از ایشان (حضرت امیر، امام حسن وامام حسین علیهم السلام) حضور داشتند.
رابعاً : یک اصل مهم که در شناخت احکام و معارف اسلام وجود دارد این است که برای بدست آوردن نظر اسلام در یک مسئله، باید تمام ادله و قرائن مرتبط با آن مسئله را مورد بررسی قرار داد؛ نه اینکه یک دلیل (آیه ، روایت و...) را ملاحظه کرده و گفت نظر اسلام در فلان مسئله همین است و غیر آن باطل.به طور مثال: در آیات قرآن آمده است:« انما حَرَمَ عَلَیکُم المیتهَ و الدَّمَ و لَحمَ الخِنزیرِ وَ ما أُهلَ به لغیراللهِ» ( خدای متعال بر شما، مردار و خون و گوشت خوک ، و هر چه را که به اسم غیر خدا کشته باشند بر شما حرام کرد.) سوره بقره (2) ، آیه 173 «قُل لا أجدُ فی ما أُحیَ الیَّ مُحرَّماً علی طاعمٍ یَطعمه إلاّ أن یَکون میتهً أو دماً مسفوحاً او لحمَ خنزیرٍ فأنّه رجسٌ أو فِسقاً أهل لغیرالله به» ( بگو (ای پیامبر) نمی یابم در آن چیزهایی که به سوی من وحی شده است چیزی که برای خورندگان طعام حرام باشد مگر آنکه مردار باشد یا خون ریخته یا گوشت خوک که پلید است و یا حیوانی که بدون ذکر نام خدا از روی فسق ذبح کنند.) سوره انعام (6) ، آیه 145و آیات مشابه دیگر، که در ظاهر دلالت می کند بر حصرخوردنی های حرام در خون، مردار ، گوشت خوک و حیوانی که بدون ذکر نام خدا ( همراه با نام غیرخدا) کشته شده باشد.اما آیا طعام هایی که در اسلام حرام هستند فقط همین ها می باشند؟قطعاً و بالضروره چنین حصری باطل است زیرا هیچ مسلمانی نیست که شک در حرام بودن مثلاً گوشت سگ داشته باشد یا حیوانات وحشی دیگر یا آبزیان بدون پولک یا حشرات یا... که همه اینها با توجه به ادله ی دیگر می باشد.
واین امر (توجه به همه ادله و قرائن مرتبط) در همه احکام و نظرات اسلام بایدرعایت شود و الا در بسیاری از موارد موجب بدست آوردن خلاف واقع خواهد شد.در بحث خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز باید این امر رعایت شود وباصرف لحاظ کردن یک دسته روایات نمی توان گفت خلافت محدود در مصادیق همین دسته از روایات است اگر چه به حدتواتر برسند و اگر چه بعضی از آنها دلالت بر حصر داشته باشند. زیرا در مثالی که ذکر شد آیات قرآن، هم تواتر داشت و هم حصر اما با ادله دیگر تفسیر و تبیین می شوند.
در نتیجه : برای پیامبر صلی الله علیه و آله(با توجه به حدیث مذکور) دو دسته یا دو نوع خلیفه وجود دارد:
1- ائمه اثنی عشر علیهم السلام
2- الذین یأتون من بعدی یروون حدیثی و سنتی که غیر از دسته اول می باشند.
اما این که چگونه چنین امری ممکن است که یک شخص دو دسته خلیفه داشته باشد، در آخرین نکته مبحث سوم آن را مورد بررسی قرار خواهیم داد. ان شاء الله

توضیح احتمال دوم:
 

احتمال دوم احتیاج به توضیح خاصی ندارد بلکه خود روایت تصریح دارد که راویان احادیث و سنن رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) خلیفه ایشان هستند.

نقد و بررسی:
 

برای بررسی این احتمال باید حدیث مذکور را با دو فرض مورد بررسی قرار داد:
فرض اول: فرض اول این که حدیث بدون جمله« ثم یعلمونها امتی» یا شبیه آن وارد شده باشد و به همان گونه ای باشد که در اول بحث ذکر شد. ( البته بعداًبیان خواهد شد که اگر همه نقل ها، نقل از یک حدیث باشند، این فرض صحیح نبوده و جمله مذکور از قلم کاتب یا نقل ناقل افتاده است.)بنابراین فرض جمله مذکور شامل کسانی که فقط نقل حدیث می کنند و راوی هستند نمی شود، بلکه مقصود جمله، عالمان حقیقی وفقهای اسلام هستند ، زیرا:
اولاً: « به تناسب حکم و موضوع خلیفه باید همانند متسخلف باشد.(12) » و کاملاً مشخص است که یک ضبط صوت یا کسی که مانند آن است نه می تواند و نه می شود که خلیفه رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) باشد وظایف سنگین و کمرشکن ایشان را انجام دهد.
ثانیاً : از خود جمله « الذین یأتون من بعدی یروون حدیثی و سنتی» نیز بدست می آید که صرف راوی بودن ملاک نیست ، زیرا حضرت ( صلی اله علیه و آله ) فرمودند: کسانی که حدیث من وسنت من را روایت می کنند، نه کسانی که حدیث وسنت روایت می کنند؛ و از آن جهت که می دانیم احادیث و سنت های کذب در میان احادیث و سنت های حقیقی وجود داشته و دارند پس طبق فرموده حضرت ، تنها کسانی خلفای ایشان هستند ( در این حدیث) که قدرت و قوه تشخیص احادیث و سنن رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) را از غیر آن ها ( احادیث و سنن جعلی) داشته باشند. و اگر کسی چنین قدرت و توانایی داشته باشد همان شخص فقیه و عالم است و حقاً جانشین حضرت بوده و چنین وظیفه ای دارد. و به طور کلی سنن الهی که عبارت از تمام احکام است از باب اینکه به پیغمبر اکرم ( صلی اله علیه و آله ) وارد شده است « سنن رسول الله نامیده می شود، پس کسی که می خواهد سنن رسول اکرم ( صلی اله علیه و آله ) رانشر دهد باید تمام احکام الهی را بداند، صحیح را از سقیم تشخیص دهد، اطلاق و تقلید ، عام و خاص و جمع های عقلائی را ملتفت باشد، روایاتی را که هنگام تقیه وارد شده از غیر آن تمیز دهد و موازینی را که برای آن تعیین کرده اند بداند.محدثینی که به مرتبه اجتهاد نرسیده اند و فقط نقل حدیث می کنند این امور را نمی دانند و سنت واقعی رسول الله ( صلی اله علیه و آله ) را نمی توانند تشخیص دهند. ... یک کاتب و نویسنده نمی تواند خلیفه رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) باشد.(13) »همچنین می دانیم که کار اصلی فقها و علمای اسلام ، از ابتدا تاکنون همین بوده که سنت و سیره واقعی رسول خدا ( صلی اله علیه و آله )را در امور مختلف تشخیص دهند، از بحث طهارات و نجاسات گرفته تا حدود و دیات، از امور فردی کوچک تا امور سیاسی و اجتماعی بزرگ، از روابط افراد جامعه با هم تا روابط بین المللی و ... و رسم هم برهین بوده و می باشد که فقط به چنین افرادی عنوان «فقیه» ،«مجتهد» ،« عالم دینی» و امثال این ها اطلاق می شود نه بر راویان و نه برعلمای علوم دیگر.
در نتیجه : جلمه مورد بحث فقط برفقها ، مجتهدین و علمای اسلام صدق می کند.

فرض دوم:
 

فرض دوم این است که حدیث ، باجمله « ثم یعلمونها أمتی » یا شبیه آن همراه بوده و در نقل ها یا استنساخ ها از قلم افتاده است، و این فرض به واقع نزدیک تر است، «زیرا اگر اضافه شده باشد نمی توان گفت از روی خطا یا اشتباه بوده است؛ چون همانطور که عرض شد، روایت از چند طریق رسیده ، و راویان حدیث هم دور از هم زندگی می کرده اند: یکی بلخ ، و دیگری در نیشابور، و سومی در جای دیگر. با این وصف نمی تواند این جمله عمداً زیاد شده باشد. و بعید به نظر می رسد که چند نفر دور از هم به ذهن شان بیاید که چنین جمله ای را به حدیث اضافه کنند. بنابراین اگر روایت واحده باشد[یعنی یک روایت بوده که توسط چند نفر و به چند طریق نقل شده است] ، ما قاطعیم که جمله : فیعلمونها.... از طریقی که صدوق رحمه الله نقل کرده اند ساقط شده و از قلم نساخ افتاده ، یا اینکه صدوق رحمه الله جمله را ذکر نکرده است(14)»البته ممکن است روایت واحده نباشد و این اتفاق و سؤال وجواب، ویا نقل ائمه اطهار علهیم السلام از آن دو مرتبه بوده ، یک مرتبه بدون جمله «ثم یعلمونها امتی» ، که این صورت مورد بررسی قرار داده شد؛ و یک مرتبه به همراه این جمله یا شبیه آن.در این صورت، حدیث به طور مشخص «ظهور» و چه بسا« نص » ( با عدم احتمال خلاف) در این دارد که فقط فقها و علما هستند که جانشینان و خلفای حضرت رسول ( صلی اله علیه و آله ) هستند، زیرا علاوه بر مطالبی که درباره جمله قبل از آن گذشت و با در نظر گرفتن آنها، در مورد این جمله باید به این مطلب توجه داشت که بحث تعلیم با بحث روایت (روایت کردن) ، حمل، نقل، حدیث(حدیث گفتن) و امثال آنها متفاوت است ، زیرا تعلیم و تفهیم میسر نخواهد بود مگر این که معلم و کسی که می خواهد مطلبی را بفهماند خود، آن مطلب را فهمیده باشدو عالم به آن علم باشد، اما بحث نقل و حمل و روایت کردن ، به فهم و عالم بودن راوی و ناقل ارتباطی ندارد، همانطور که در حدیثی از رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) نقل شده است:« فرب حامل فقه لیس بفقیه و رب حامل فقه الی من هو افقه منه(15)».همچنین همین که حضرت فرموده اند :«... یروون ... ثم یعلمونها.... » خود دلیل بر این مطلب است که بحث روایت کردن با بحث تعلیم متفاوت است؛ مخصوصاً به خاطر آمدن کلمه« ثم» یا بنابر بعضی نقل ها کلمه«فاء» که هر دوی این حروف عطف دلالت بر ترتیب دارند. و مسلماً در «ترتیب» دوگانگی و تفاوت لازم است، یعنی فقط زمانی می توان گفت که : فلان امر بر فلان امر مترتب است ، یا فلان امر بعد از فلان امر می باشد، که امر اول غیر از امر دوم باشد.

نتیجه مبحث اول:
 

خلاصه آن که ، بر هر حال(چه روایت جمله آخر را داشته باشد و چه نداشته باشد) مصادیق خلفای رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) در این روایت ، فقط علما و فقها هستند.در آخر این مبحث، برای دفع سؤالات و شبهات احتمالی، ذکر دو نکته لازم است:

نکته اول:
 

در نقد و بررسی احتمال اول ، عرض شد که یکی از ادله ای که ثابت می کند این روایت در مورد خلافت ائمه اطهار علیهم السلام نیست این است که ایشان عنوان راوی و ناقل حدیث ندارند بلکه خود گنجینه های علم و معادن حکمت الهی هستند و این مطلب تعارض یا تضادی با مطلبی که در نتیجه بدست آمد( علما و فقها مقصود روایت اند نه راویان ومحدثان) ندارد، زیرا منظور از نتیجه و رد احتمال دوم این بود که برای خلافت رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) صرف راوی بودن کفایت نمی کند و این هم مطلب واضحی است ، مخصوصاً با توجه به ادله و مؤیداتی که ذکر شد ، اما ذکر آن جمله(یروون حدیثی وسنتی) و معرفی خلفا با چنین صفتی بدون حکمت نبوده است بلکه اشاره به منبع علم و موضوع علم آنها دارد، یعنی اختصاص جمله « الذین یأتون من بعدی، یروون حدیثی و سنتی ( ثم یعلمونها امتی) » به علما و فقها ، همان طور که از خود جمله استظهار می شود (از ظاهر جمله بدست می آید) ، علمایی است که علمشان را از طریق روایت و نقل احادیث و سنن رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) بدست آورده اند؛ وعالم به چنین علمی هستند، نه هر عالمی و نه هر علمی.مخصوصاً با توجه به این که در روایت (هنگام معرفی خلفا) حرف عطف «ثم» یا «فاء» آمده است و همان گونه که عرض شد، این دو حرف( هرکدام که باشد) دلالت بر ترتیب می کنند ، علاوه بر اینکه ثم دلالت بر «تراخی» هم دارد. یعنی مرتبه اول ، روایت و نقل احادیث و سنن (کسب علم و شناخت سنت های رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) و همان طور که عرض شد یعنی به طور کلی شناخت احکام الهی) و سپس تعلیم به مردم.درحالی که ائمه اطهار علهیم السلام نه از طریق روایت ونقل حدیث علمشان را بدست آورده و به همه چیز عالم شده اند و نه این که در مورد ایشان وجود مراتب تعلّیم و سپس تعلم صدق می کند.و شاید علت این که رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) در این حدیث خلفای خویش (علما و فقها) را با چنان جمله ای معرفی کرده اند همین مطلب باشد، زیرا اگر حضرت مستقیماً می فرمودند: «خلفای من علما هستند» این جمله ممکن است در مورد ائمه اطهار علیهم السلام صادق باشد و دیگر نمی شود از آن ، خلافت علما و فقها را به اثبات رساند بلکه همان طور که در توضیح احتمال دوم گذشت ممکن است این حدیث عام، با احادیث خاصی که مصادیق وتعداد خلفا را مشخص کرده است تحضیص بخورد .

نکته دوم:
 

اگر گفته می شود فقط علما و فقها، جانشینان رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) هستند، نه راویان ، منظور این نیست که فقهای بزرگی همچون مرحوم کلینی ، شیخ صدوق ، پدر شیخ صدوق و بزرگان دیگری که بیشتر به نقل حدیث می پرداخته اند و به راوی و محدث مشهودند ، جانشینان رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) نیستند زیرا این بزرگان نیز ملاک خلافت ، یعنی قدرت و توانایی شناخت سنت حضرت رسول ( صلی اله علیه و آله ) را در همه امور داشته اند، هر چند بیشتر به راوی و محدث مشهور بودند تنها فرق ایشان با دسته دیگر از علما و مجتهدین این است که ایشان نظر خودشان را در روایات و اخبار به کار نمی بردند یا کم تر به کار می بردند(16)

مبحث دوم : معنی و مفهوم «خلیفه » چیست ؟
 

پس از آن که مشخص شد خلفای رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) در حدیث مورد بحث چه کسانی هستند؛ در ادامه بررسی دلالت حدیث ، باید معنی و مفهوم «خلیفه» و «خلافت» تبیین گردد. البته همان طور که در ادامه خواهد آمد ، معنای خلیفه و خلافت واضح تر از آن است که احتیاج به توضیح و تبیین داشته باشد هم در میان عرب زبان ها وهم در میان فارس زبان ها . اما ذکر آن نیز بی فایده نبوده بلکه با توجه به آن ، مباحث آینده روشن تر خواهد بود. ان شاءالله « خلفاء» جمع «خلیف»(17)از ماده «خلف» بوده و تاء در خلیفه برای مبالغه است(18). در کتاب مفردات راغب آمده است :« خلف فلان فلاناً: قام باالامر عنه اما معه و اما بعده. و الخلافه : الینابه عن الغیر اما لغیبه المنوب عنه و اما لموته و اما لعجزه و اما لتشریف المستخلف(19)» همچنین در «کتاب العین » آمده است :« الخلیفه: من استخلف مکان من قبله و یقوم مقامه.(20) »و در «لسان العرب» چنین آمده:« استخلف فلاناً من فلان: جعله مکانه(21)»پس به طور کلی واژه خلیفه به شخصی اطلاق می شود که در جای شخص دیگری بشیند و کاریهای او را انجام دهد . واین معنا در آیه « و قالَ موُسی لأخیِهِ هاروُنَ اخلفنِی فی قَومِی وَ أصلِح وَ لَا تَتَّبِع سَبیلَ المفسدین(22)» کاملاً مشهود است.همچنین معادل فارسی آن نیز کلمه دقیقی است « جانشین»

مبحث سوم : خلافت محدود یا مطلق ؟
 

در این جا به مهم ترین و اصلی ترین مبحث پیرامون حدیث مذکور می رسیم. که مطالب آن پیرامون این سؤال است: «آیا خلافت علما و فقها از رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) محدود به امور و شئون خاصی است یا این که شامل تمامی شئون و اختیارات ایشان ( صلی اله علیه و آله ) می شود؟ در ابتدا به عنوان مقدمه باید عرض شود که : آن دسته ازاموری که مخصوص مقام نبوت و شئون مربوط به آن می باشد، مانند بیان وحی الهی وتشریع احکام و امثال آن و همچنین اموری که مخصوص شخص رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) می باشد هیچ ارتباطی به بحث ما نداشته و به اصطلاح «تخصصاً» از بحث خارج هستند.در نتیجه (با توجه به مطلب فوق وبا توجه به نظریه هایی که در ادامه خواهد آمد) ،بحث ما در مورد سه دسته از شئون ،وظایف و اختیارات رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) می باشد:
1- شأن و وظیفه تبیین احکام الهی که در مورد علما وفقها با عنوان فتوا و بیان احکام یاد می شود. ( تبیین احکام)
2- وظایف و اختیارات مربوط به حاکم بودن حضرت. (حاکمیت برجامعه)
3- وظایف واختیارات ایشان در مورد تصرف در اموال و نفوس (حق تصرف در جان و مال مردم)
نکته قابل توجه این که : بحث ما شامل مواردی نمی شودکه بادلیل خاص یا اجماع، از هر کدام از سه دسته فوق استثناء شوند(تخصیص بخورند) مثلاً: با توجه به علم الهی رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) و آیه قرآن که می فرماید:«اَلبَّنِیُ أولی بالمُؤمِنین مِن أنفُسِهم(23)» حضرت رسول ( صلی اله علیه و آله ) این اختیار را دارند که بدون داشتن دلیل ظاهری یا بدون بیان دلیل در جان یا مال کسی تصرف کنند. (همان طور که درداستان حضرت موسی و خضر علیهماالسلام چنین تصرفاتی صورت گرفت.(24)اما قطعا هیچ یک از علما و فقها چنین حقی ندارند و اگر یکی از ایشان چنین کاری انجام دهد یعنی بدون بیان دلیل در جان یا مال کسی تصرف کند، به خاطر از دست دادن شرط « عدالت(25)» از خلافت و ولایت ساقط بوده و دیگر هیچ یک از دستورات اونافذ و هیچ یک از تصرفات او (اگراز ابتدا قائل به چنین حقی شدیم) مشروع نخواهد بود؛ احتیاجی به ساقط کردن ندارد بلکه به محض انجام چنین کاری خود به خود ساقط است.پس اگر عالم و فقیهی تصرف ناحق و بدون دلیلی انجام داد، از خلافت رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) و داشتن اختیارات و شئون ایشان ساقط خواهد بود.
در نتیجه : تصرفاتی که علما و فقها انجام می دهند ( به فرض این که ازابتدا چنین شأن و اختیاری را برای ایشان ثابت بدانیم) یا حق است وبا دلیل ، که در این صورت باید چنین تصرفی صورت بگیرد و یا باطل است و بدون دلیل، که دراین صورت آن فقیه دیگر مقام خلافت و ولایت را ندارد. و این مطلب ، مطلب مهم و دقیقی است که به نظر می رسد، شاید علت اصلی استبعاد و انکار خلافت مطلقه فقیه (ولایت مطلقه ) از نظر عده ای ، عدم توجه به همین نکته و درک نکردن آن می باشد. یعنی از طرفی حق تصرف دراموال و نفوس را تصور کرده و از طرف دیگر علمایی که غیر معصوم هستند و علم الهی ندارند را تصور می کنند، داشتن چنین حقی را برای آن ها بسیار بعید می دانند . و از این جهت با پیش زمینه نفی و انکار وارد بحث می شوند. و واضح است که داشتن پیش زمینه و تمایل به یک طرف ، قبل از وردود به هر بحثی موجب سرسختی و عدم انعطاف در مقابل طرف دیگر می شود هرچند طرف دیگر حق باشد.پس بجاست که در این مطلب تأمل بیشتری شود و بدون داشتن تمایل به یک طرف وارد بحث شد.

پی‌نوشت‌ها:
 

1.برنامه نرم آفزاری جامع الاحادیث به نقل از : شیخ صدوق ، معانی الاخبار، ص 347
2. همان به نقل از : شیخ صدوق ،امالی، ص 180 ،مجلس 34
3. همان به نقل از : شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا(علیه السلام) ،ج 2، ص 37
4. امام خمینی رحمه الله ، ولایت فقیه ، ص 60
5. برنامه نرم افزاری مجموعه آثار حضرت امام خمینی ( سلام اله علیه )، کتاب البیع ، ج2 ، ص 628
6. اکنون فقط شانزده اصل از آنها در دست است که در قالب کتاب الاصول السه عشر با همت مرحوم حسن مصطفوی به چاپ رسیده است. برای اطلاع بیشتر در مورد چگونگی پیدایش، میزان اعتبار و سرنوشت «اصول اربع ماه » می توان به کتاب هایی که در مورد« علم حدیث» نوشته شده مانند: آشنایی با علوم حدیث نوشته علی نصیری صفحات 65 تا 68 مراجعه کرد.
7. علامه محمد حسین حسینی طهرانی، ولایت فقیه در حکومت اسلام ، ج 2 ص 38
8. مانند این احادیث:«لایزال الدین عزیزاً مینعاً الی اثنی عشر خلیفه» و امثال آن (آیت الله جعفر سبحانی، محاضرات فی الالهیات ، ج4،ص110، به نقل از صحیح مسلم، مسند احمد و صحیح نجاری) «الائمه بعدی اثناعشر، اولهم علی بن ابی طالب و آخر هم القائم ، هم خلفائی و أوصیائی و حجج الله علی أمتی بعدی، المقرّبهم مؤمن و المنکر لهم کافر.» ( شیخ صدوق رحمه الله، عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج1،ص59) و به طور کلی عبارت اثنا عشرخلیفه (دوازده خلیفه) عبارت معروف و مورد قبولی نزد علمای شیعه و سنی می باشد، گرچه عده ای از علمای اهل سنت توجیهاتی برای آن ذکر کرده اند که ... برای اطلاع بیشتر ، به کتب اعتقادی و کلامی مانند: محاضرات فی الالهیات ،از آیت الله جعفر سبحانی ، ج4 صفحات109 تا115 ، مراجعه فرمایید.
9. عن جابربن عبدالله الانصاری: لما أنزل الله تبارک وتعالی علی نبیه ( صلی اله علیه و آله ): « یا ایهاالذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» قلت : یا رسول الله!قد عرفنا الله و رسوله ، فمن اولوالامر منکم الذین قرن الله طاعتهم بطاعتک؟ فقال( صلی اله علیه و آله ) خلفائی و ائمه المسلمین بعدی، اولهم علی بن ابی طالب ثم الحسن، ثم الحسین، ثم علی بن الحسین، ثم محمد بن علی المعروف بالتوراه بالباقر، و ستدرکه یا جابر، فإذا لقیته فأقره منی السلام، ثم الصادق جعفربن محمد، ثم موسی بن جعفر، ثم علی بن موسی، ثم محمدبن علی، ثم علی بن محمد، ثم الحسن بن علی، ثم سمی وکنی حجه الله فی ارضه و نفسه فی عباده ابن الحسن بن علی،...
برنامه نرم افزاری جامع الاحادیث به نقل از : کفایه الاثر،ص53- علامه مجلسی، بحارالانوار،ج 36 ،ص 249
10.سید محمد مهدی موسوی خلخالی، حاکمیت دراسلام یا ولایت فقیه، ص 396
11. برنامه نرم افزاری مجموعه آثار حضرت امام خمینی سلام الله علیه ، کتاب البیع، ج2 ، ص629
12. حبیب الله طاهری، تحقیقی پیرامون ولایت فقیه، ص 218
13. امام خمینی رحمه الله علیه، ولایت فقیه ، ص 63
14. همان ، ص 60
15. چه بسا حامل دانشی (علم دین) که خود آگاه نباشد ، و چه بسا بردارنده ی دانشی که آن را به آگاه تر از خود رساند . امام خمینی رحمه الله علیه ، ولایت فقیه ، ص 61 ، به نقل از : مرحوم کلینی ، اصول کافی ، ج2 ، ص258
16. امام خمینی رحمه الله علیه ، ولایت فقیه، ص 62
17. راغب اصفهانی ، المفردات فی غریب القرآن ، ص 294
18. برنامه نرم افزاری جامع التفاسیر ، به نقل از : حسن مصطفوی ، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم ، ج3،ص 111
19. کسی جانشین(خلیفه) کسی شد یعنی کارهای او را به نیابت ار او انجام داد(اقامه امر کرد از طرف او) که این اقامه امر یا با حضور اوست یا در نبود (بعداز ) او . وخلافت یعنی نیابت از غیر، یا به خاطرغیبت منوب عنه و یا به خاطر موتش و یا به خاطر عجزش و یا به خاطر شرافت خلیفه و جانشین همان، به نقل از : راغب اصفهانی ، المفردات فی غریب القرآن ،ص294
20.خلیفه به کسی گفته می شود که در جایگاه کسی که قبل از او بوده بنشیند و قائم مقام او شود. همان به تقل از : خلیل بن احمد فراهیدی، کتاب العین، ج4 ،ص 267
21. کسی ازطرف کس دیگری خلافت کرد یعنی در مکان (جایگاه) او قرار گرفت. همان به نقل از: ابن منظور،لسان العرب، ج9،ص83
22. سوره اعراف (7) آیه 142 ( و موسی به برادرش هارون گفت: میان قوم من ،خلیفه من باش و به اصلاح بپرداز و طریق مفسدان را پیروی مکن.)
23. سوره احزاب (3) آیه 6 ( پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان مقدم تر است.)
24. به سوره کهف(18) ، آیات 65 تا 82 مراجعه شود.
25. از آن جهت که بحث ما دراینجا فقط پیرامون روایت مذکور می باشد، جای بحث در مورد شرایط دیگر خلیفه رسول ( صلی اله علیه و آله ) غیر از شرط علمی که گذشت نیست. اما باید دانست که داشتن عدالت شرط واقعی برای خلیفه رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) می باشد همانطور که در جای خود به اثبات رسیده است. ر. ک :محمد سروش ، دین و دولت دراندیشه ی اسلامی ، ص 335

بخش دوم

و اما اصل بحث ( خلافت محدود یا مطلق؟) :
 

عده ای جمله ی «یروون حدیثی و سنتی ثم یعلمونها امتی » را قرینه برمحدود بودن خلافت، به خلافت درمقام فتوا و بیان احکام دانسته اند.
عده ی دیگری برای استدلال به عدم محدودیت خلافت علما و فقها (خلافت مطلقه) به اطلاق روایت تمسک جسته اند اما پس از آن که با مشکل احراز« در مقام بیان بودن» مواجه شدند، استدلال را مورد تردید قرار داده و آن را با اما و اگر همراه کرده اند. در حقیقت استدلال با تمسک به اطلاق و عدم احراز« درمقام بیان بودن» مساوی با عدم اثبات اطلاق ( عدم اثبات خلافت مطلقه) می باشد.در آخر از قاعده «أخذ به قدر متقین» استفاده کرده و با قرینه قرار دادن واژه « خلافت و خلیفه» خلافت درمقام حکومت را برای علما و فقها ثابت دانسته اند.اکنون به توضیح و بررسی هر دو نظریه می پردازیم:

توضیح نظریه اول:
 

با توجه به حدیث مورد بحث، رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) خلفای خود را چنین معرفی می کنند :« الذین یأتون من بعدی یروون حدیثی و سنتی ثم یعلمونها امتی» یعنی آن ها کسانی هستندکه بعد از من آمده و احادیث و سنت های مرا [ پس از شناخت آن ها ] روایت کرده و به امت من تعلیم می دهند.پس کاری که خلفای حضرت انجام می دهند نقل احادیث و سنن ایشان می باشد و این مطلب خود دلیل بر این است که خلافت آن ها محدود به همین امر است ، یا حداکثر می توان گفت خلافت در بیان احکام الهی ؛ زیرا همان طور که قبلاً بیان شد« سنن الهی که عبارت از تمام احکام است از باب این که به پیغمبر اکرم( صلی اله علیه و آله ) وارد شده است [و از طریق ایشان تبیین گردیده است] سنن رسول الله ( صلی اله علیه و آله ) نامیده می شود(26)و حضرت کاری فراتر از این برای خلفا بیان نفرموده اند.
در نتیجه : روایت مورد بحث دلالتی بیشتر از خلافت در مقام فتوا و بیان احکام ندارد علاوه بر این که چشم گیرترین صفت پیامبر( صلی اله علیه و آله ) نیز همان بیان احکام بوده و تجاوز از این صفت برای خلفای ایشان دلیل خاص می خواهد که آن هم در این روایت موجود نمی باشد.

نقد و بررسی :
 

اولاً : اگر حدیث مورد بحث با دقت ملاحظه شود، کاملاً واضح است که بعد از دعای رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) در حق خلفایشان ، چیزی که مورد سؤال واقع شد این بود که: « و من خلفائک ؟» یعنی خلفای شما چه کسانی هستند؟ نه اینکه : اختیارات و حد و حدود خلافت آن ها چیست ؟و با توجه به تناسب سؤال و جواب، حضرت هم در جواب ، آن افراد را معین فرمودند یا ( به تعبیر دیگر) از معین بودن آن ها خبردادند.
و شخص سؤال کننده از معنی خلافت و یا حد و حدود آن سؤال نپرسید تا بتوان پاسخ حضرت را دلیل یا قرینه ای بر محدود بودن خلافت قرار داد.و این حدیث مانند این است که «گوینده ای بگوید: گفتار وکیل مرا بپذیرد و بعد ، از او سؤال شود که وکیل شما کیست ؟ او در پاسخ بگوید: آن کس که فلان ملک را برای من خریداری کرد. روشن است که این جمله معرف وکیل است و ارتباطی با جهت و حد و حدود وکالت ندارد. یعنی نمی تواند قرینه بر این باشد که آن شخص (وکیل) ، فقط در خرید فلان ملک وکیل است.در این حدیث نیز سخن رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) معرف خلفاست . در حقیقت «علم» علت خلافت است نه خاصه و محدود کننده آن ؛ چون علم دارد خلیفه است نه آن که خلافت او منحصر به علم باشد.(27) »
ثانیاً: « معنی خلافت در صدر اسلام امر مجهولی نبود که محتاج بیان باشد(28)»نمونه بارز آن ، جریان غصب خلافت. می دانیم که بعد از در گذشت رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) وقتی که شخصی به عنوان « خلیفه رسول خدا » مطرح شد (بر مردم تحمیل شد)، هیچ کسی درباره معنی خلافت و حد و حدود آن و اختیارات و شئون آن بحثی نکرد بلکه اکثر مردم تمام شئون و اختیارات حضرت را برای او ثابت می دانستند و آن عده قلیلی هم که این شئون و اختیارات را برای او ثابت نمی دانستند نه از آن جهت بود که در معنا و مفهوم خلافت اختلاف یا مشکلی داشته باشند بلکه از آن جهت بود که آن شخص را خلیفه نمی دانستند. ( توضیح بیشتر این مطلب در آینده خواهد آمد)و این جریان که یکی از مسلّمات تاریخ است نشان دهنده این است که معنا و مفهوم خلافت و حد و حدود آن در صدر اسلام امر مشخصی بوده است و احتیاج به توضیح و بیان نداشته است و این خود دلیل بر این است که در حدیث مورد بحث نیز حضرت در صدد معرفی خلفا بوده اند نه تبیین معنا و مفهوم خلافت.
ثالثاً : محدود کردن خلافت رسول الله ( صلی اله علیه و آله ) به نقل روایت و سنت معنایی ندارد زیرا همان طور که عرض شد خلافت یعنی : شخصی در جای شخص دیگری بنشیند و کارهای اورا انجام دهد . رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) که راوی حدیث نبودند تا جانشینان ایشان چنین وظیفه ای داشته باشد.(29)
رابعاً : این که چشم گیرترین ویژگی پیامبر اسلام ( صلی اله علیه و آله ) یابه طور کلی همه پیامبران ، بیان احکام است ، نه دلیلی بر محدود بودن شئون و اختیارات خود پیامبران است و نه دلیلی برمحدود بودن شئون و اختیارات خلفای ایشان.به طور مثال:« حضرت موسای کلیم ( علیه السلام ) هنگام مواعده اربعین با پروردگار خود ، حضرت هارون ( علیه السلام ) را به عنوان خلیفه و جانشین خود برگزید:« وقَال موسی لِأخِیهِ هارُونَ اخلُفنِی فیِ قَومِی و اصلِح ولا تَتَّبِع سَبیلَ المُفسِدین(30)»روشن است که خلافت هارون از موسی ( علیه السلام ) در دوران چهل روز، راجع به تعلیم و تبلیغ احکام نبود؛ زیرا چنین وظیفه ای را حضرت هارون در زمان حضرت موسای کلیم( علیه السلام ) داشت و تنها رهبری و زمامت امت بوده است که مستقیماً بر عهده حضرت موسای کلیم بود و به منظور حفظ و تداوم آن در ایام مواعده و غیبت چهل روز، بر عهده حضرت هارون ( علیه السلام ) قرار گرفت(31)»
همچنین در مورد علمای اسلام هم ، وظیفه تبلیغ و بیان احکام با ادله عقلی، آیات قرآن (مانند آیه نفر(32)) و روایات و سنت پیامبر( صلی اله علیه و آله ) ثابت بوده و احتیاجی به دارابودن یا جعل مقام خلافت نیست ، پس روایت مورد بحث ما چه در مقام جعل خلافت باشد و چه در مقام خبردادن از آن ، در بردارنده مطلبی غیر از وظیفه تبلیغ و بیان احکام می باشد. علاوه بر این که چنین وظیفه ای اختصاص به بعد از رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) ندارد و با جمله «الذین یأتون من بعدی» سازگار نیست.
در نتیجه: تخصیص زدن خلافت در حدیث مورد بحث ، به خلافت در مقام بیان احکام و نقل احادیث و سنن، نه تنها دلیلی برای آن نیست بلکه خلاف معنی خلافت و در نتیجه خلاف خود روایت می باشد.

توضیح نظریه دوم:
 

اصل استدلال در نظریه دوم بدین شکل بیان شده است که : « رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) چون جهت خلافت را مشخص ننموده ، اطلاق سخن ایجاب می کند که در کلیه مراحل اجرا شود(33)»توضیح آن که : همان طور که در روایت ملاحظه می شود و با توجه به توضیحاتی که قبلا عرض شد، حضرت رسول( صلی اله علیه و آله ) علما و فقها را به عنوان خلیفه و جانشین خویش معرفی کرده اند بدون آن که این خلافت را به امور، شئون یا اختیارات خاصی مقید کنند، پس علما و فقها در تمام شئون و اختیاراتی که برای حضرت ثابت بود جانشین ایشان هستند.و به تعبیری «الخلیفه بقول مطلق، من یقوم مقام من استخلفه فی کل ماهوله»(34) اما پس از بیان استدلال و تمسک به اطلاق حدیث با مشکل احراز در مقام بیان بودن متکلم مواجه شده اند، در استدلال تشکیک کرده و آن را با اما و اگر همراه کرده اند بدین گونه که گفته اند:اگر « در مقام بیان بودن» احراز شود می توان به اطلاق روایت استناد کرد و نتیجه گرفت که خلافت مطلق است و خلافت مطلقه هم ولایت مطلقه را ایجاب می کند. اما اگر این جهت (مقام بیان) احراز نشود نمی توان به اطلاق روایت تمسک جست و آن نتیجه را بدست آورد و برای اثبات مطلق یا مقید بودن خلافت باید به ادله دیگری مراجعه کرد یا فقط مقدار «قدر متیقن» از معنای خلافت را پذیرفت.همچنین در« قدر متیقن» هم اختلاف شده است که آیا خصوص خلافت در فتوا و نقل احکام است با توجه به قرینه بودن جمله«یروون حدیثی و سنتی» (که توضیح و نقد این نظریه گذشت) و یا خصوص خلافت در رهبری و حکومت با توجه به قرینه بودن واژه «خلیفه» ؟(البته ظاهراً نظر دوم که نظرمرحوم امام خمینی (رحمه الله علیه) می باشد(35)صحیح تر است زیرا با توجه به چهار مطلبی که در نقد و بررسی نظریه اول گذشت، جمله«یروون حدیثی و سنتی» ارتباطی با بیان حد و حدود خلافت ندارد بلکه فقط معرف خلفاست. علاوه بر این که معنی و مفهوم واژه خلافت – که به صورت مفصل در ادامه پیرامون آن بحث خواهیم کرد- دلالت بر رد نظر اول و اثبات نظر دوم می کند.و این « اخذ به قدر متیقن» در حالی است که اگر به اطلاق استناد شود خلافت در مقام تصرف و به طور کلی «خلافت مطلقه» و به تبع آن «ولایت مطلقه» ثابت خواهد شد.(36) (ارتباط بین «خلافت» و « ولایت» در مبحث چهارم مورد بررسی قرار خواهد گرفت.)
در توضیح مطلب فوق باید عرض شود که :
در علم« اصول فقه» اثبات می شود که برای استناد به «اطلاق» در یک لفظ یعنی برای اثبات این که مقصود از یک لفظ«مطلق» است تا بتوان بدین وسیله حکم آن لفظ را به تمام افراد، مصادیق و حالات آن سرایت داد، باید مقدماتی در مورد آن اثبات شود که در اصطلاح به آن ها « مقدمات حکمت» گفته می شود. از مهم ترین و قابل توجه ترین این مقدمات ، اثبات در مقام بیان بودن متکلم می باشد؛ یعنی باید احراز شود که متکلم در هنگام بیان حکم توجه به افراد ، مصادیق و حالات آن لفظ داشته است و در مقام بیان آن ها بوده اما آن حکم را مقید نکرده است ، و حال که این توجه را داشته و در این مقام بوده ولی حکم را به فرد، مصداق یا حالت خاصی مقید نکرده است پس معلوم می شود که آن حکم برای تمام ، افراد و حالات آن لفظ می باشد و به اصطلاح «ظهور در اطلاق» دارد؛ و الا اگر اراده تقیید کرده بود ، بر او لازم بود تا آن را بیان کرده و حکم را «مقید» می کرد؛ و اگر چنین کاری انجام نمی داد نقض غرض شده و هدف از بیان آن حکم حاصل نمی شد.اما اگر متکلم در هنگام بیان حکم توجه به افراد ، مصادیق و حالات نداشته یعنی در مقام بیان افراد یا حالات آن حکم نبوده است بلکه در مقام بیان مطلب دیگری بوده مثلاً در مقام تشریع اصل حکم بود، در این حالت نمی توان فقط به همین کلام اکتفا کرده و گفت که این حکم برای تمام افراد و در تمام حالات می باشد بلکه برای بدست آوردن اطلاق یا تقیید باید به ادله دیگری مراجعه کرد و یا فقط مقدار افراد و حالاتی که می توان گفت قطعاً مورد نظر متکلم بوده را گرفته ، حکم را برای آن ها ثابت دانست و غیر آن ها را مسکوت گذاشت. در اصطلاح به این کار«أخذ به قدر متیقن » گفته می شود.(37)
پس در مورد روایت مورد بحث، اگر بتوان ثابت کرد که حضرت رسول ( صلی اله علیه و آله ) در مقام بیان بوده اند می توان به اطلاق دلیل(روایت) استناد کرده و «خلافت مطلقه » و به تبع آن « ولایت مطلقه» را ثابت کرد. اما اگر نتوان «در مقام بیان بودن» را احراز کرد دیگر این روایت برای اثبات مطلق بودن خلافت علما کافی نیست؛ بلکه – با توجه به مطلبی که در قبل عرض شد- از باب « أخذ به قدر متیقن» فقط بر خلافت در مقام حکومت و رهبری جامعه دلالت دارد.البته از یک نکته نباید غافل شد ( گرچه مطلب واضحی است و با اندک تأملی قابل درک است) و آن این که: اگر در مقام بیان بودن ثابت نشد معنای آن این نیست که ،پس مطلق بودن خلافت مردود است و با این وسیله به دنبال وارد کردن اشکال و رد برخلافت مطلقه باشیم، نه ، هرگز چنین استدلالی صحیح نیست؛ بلکه عدم اثبات در مقام بیان بودن حداکثر بر این دلالت می کند که مطلق بودن خلافت در حدیث مورد بحث مسکوت و یا مشکوک است و از این حدیث نمی توان بر اثبات یا رد آن استدلال کرد. حتی اگر اثبات شود که متکلم در مقام بیان نبوده است بازهم فرقی با عدم اثبات در مقام بیان بودن نمی کند؛ زیرا در مقام بیان بودن « اطلاق» را ثابت می کند و در مقام بیان نبودن « اطلاق » را ثابت نمی کند نه بیش از این.اما دلالت حدیث بر «قدر متیقن» جای هیچ گونه تردید و وسوسه ای ندارد.
خلاصه آن که : با این شیوه بحث و روش استدلال نمی توان مطلقه بودن خلافت علما و فقها را اقبات کرد ؛ زیرا در مورد این حدیث چیزی (مطلب یا قرینه ای) جز خود الفاظ آن در دست نیست تا بتوان بوسیله آن ها در مقام بیان بودن را اثبات یا رد کرد.علاوه بر این که بحث مفصلی درباره راه های احراز « در مقام بیان بودن» نشده است یا حداقل نگارنده از آن اطلاعی ندارد.البته ذکر این نکته مهم لازم است که : درهمان مباحث « اصول فقه» بیان شده است که «اگر شک شود متکلم در مقام بیان هست یا خیر، اصل عقلائی اقتضا دارد که در مقام بیان باشد.(38)
پس اگر در مقام بیان بودن در حدیث مورد بحث مشکوک باشد، می توان با تمسک به این اصل به اطلاق حدیث استناد کرده و خلافت علما و فقها را در تمام شئون ، اختیارات و وظایف حضرت رسول اعظم( صلی اله علیه و آله ) (خلافت مطلقه ) اثبات کرد.و با توجه به این که خلافت مطلقه اقتضای ولایت مطلقه دارد( همان طور که در مبحث چهارم بیان خواهد شد گرچه مطلب واضحی است و با اندک دقت و تأملی قابل درک می باشد) ولایت مطلقه فقیه ثابت می شود.اما به هر حال به نظر می رسد با توجه به مطالب و نکاتی که در ادامه خواهد آمد دیگر احتیاجی به این شیوه بحث و این روش استدلال (تمسک به اطلاق دلیل) نیست و چه بسا ورود به این روش استدلال در مورد این حدیث از ابتدا اشتباه باشد.

نظریه صحیح
 

مقدمه:
 

یکی از مشکلات و معظلاتی که در مورد فهم احادیث و برداشت مطلب از آن ها وجود دارد، دقت های زیاد و بی جای عقلی و استفاده از روش های علمی در ابتدای کار و در نتیجه رها کردن معنا و مفهوم عرفی روایات می باشد.ظاهراً روایت مورد بحث ما نیز از جهت مفهوم و دلالت با چنین مشکلی مواجه شده است . یعنی به جای این که در ابتدا به معنا و مفهوم عرفی از روایت توجه شود و در صورت ابهام و بدست نیامدن معنای دقیق به بحث اطلاق و تقیید و اثبات در مقام بیان بودن و امثال این ها مراجعه شود با رها کردن فهم عرف، به آن مباحث رجوع شده و با این حال باز هم معنای دقیقی از روایت بدست نیامده است . در حالی که اگر از ابتدا به فهم عرف از این روایت مراجعه شود معنای کامل و دقیقی از روایت مورد بحث استخراج می شود.اکنون برای تصدیق این نظر به مطالبی که در ادامه خواهد آمد با دقت توجه فرمایید:

مطلب اول :
 

اگر هم اکنون در یکی از حکومت هایی که حاکمان آن ها بدون رای گیری و امثال آن ، حکومت می کنند ، شخص حاکم بگوید: من فلان شخص را جانشین (خلیفه) خود قرار دادم. مردم از این جمله چه چیزی می فهمند؟
آیا غیر از این مطلب را متوجه می شوند که : این جمله یعنی آن شخص ( جانشین ) بعد از کنار رفتن حاکم از حکومت، تمام وظایف، شئون و اختیارات آن حاکم را دارد؟
آیا کسی در این بحث می کند که حد و حدود جانشینی این شخص چقدر است ؟
آیا کسی از حاکم سؤال می کند که منظور شما از جانشینی آن شخص چیست؟
آیا برای فهم این جمله چنین استدلال می شود که : باید دید حاکم در مقام بیان بوده است یا نه و اگر درمقام بیان نبوده پس دیگر نمی شود جانشینی مطلق را برای آن شخص ثابت دانست . وامثال این چنین سؤالاتی که کاملاً واضح است به ذهن کسی خطور نخواهد کرد . واین مطلب نشان دهنده این است که معنا و مفهوم «خلیفه» و به طو کلی بحث «خلافت» و همچنین حدو حدود آن ، کاملا مشخص بوده و دیگر احتیاجی به وارد شدن به بحث «اطلاق و تقیید» و به طور کلی امثال چنین مباحثی که نه تنها کمکی به فهم روایات نمی کنند بلکه آن ها پیچیده می کنند (البته در بعضی موارد این چنین است و الاّ این مباحث اگر در جای صحیح خود استفاده شوند کاملاً مفید و صحیح می باشند.)

مطلب دوم :
 

فرض کنیم عین جملاتی که در حدیث مورد بحث آمده است در شأن حضرت امیرالمؤمنین علی( علیه السلام ) آمده بود و فقط به جای جمله « الذین یأتون من بعدی ...» حضرت رسول ( صلی اله علیه و آله ) در جواب سؤال می فرمودند: «علی بن ابی طالب» (البته این که حضرت امیر ( علیه السلام ) و یازده امام معصوم دیگر از فرزندان ایشان ( علیه السلام ) خلیفه رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) هستند و جملات زیادی هم با همین لفظ خلیفه و امثال آن از حضرت رسول( صلی اله علیه و آله ) در شأن ایشان وارد شده است جای هیچ تردیدی ندارد . اما بحث ما در مورد جملات حدیث مورد بحث است و البته سؤالی که در مورد خلافت ائمه اطهار( علیه السلام ) و خلافت علما و فقها به ذهن خطور می کند را در آخرمبحث ( نکته دوم ) مورد بررسی قرار خواهیم داد . )به هر حال با فرض وارد شدن همین جملات در شأن حضرت علی( علیه السلام ) از این جملات چه چیزی فهمیده می شود؟آیا جز خلافت ایشان درتمام وظایف، شئون و اختیارات رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) فهمیده می شود؟ آیا کسی به دنبال اطلاق گیری و احراز در مقام بیان بودن وامثال این مباحث می رود؟در حقیقت حدیث مورد بحث عِدل جمله «علیٌ خلیفتی»(39)است (علی جانشین من است). هر آن چه از این جمله فهمیده می شود از آن حدیث هم باید فهمیده شود و هر تفسیری که برای این جمله ذکر می شود برای آن حدیث هم باید ذکر شود.اگر جملات این حدیث برای معصومین ( علیه السلام ) ، خلافت در تمام شئون و اختیارات را ثابت می کند و کسی در آن تردیدی ندارد ، پس چرا وقتی برای علما و فقها وارد می شود در آن توقف شده و یا به معنا و مفهومی غیر از «خلافت مطلقه» تفسیر می شود؟ شاید اشکال شود و یا در صدد توجیه اختلاف مفاهیم از حدیث مورد بحث بیان شود که : خلافت اگر برای معصوم باشد در تمام شئون و اختیارات خواهد بود و اگر برای غیر معصوم باشد باید حد و حدود آن را مشخص کرد؛ زیرا عصمتِ معصوم او را از هرگونه خطا و اشتباه حفظ خواهد کرد. یعنی چون معصوم است اطمینان کامل وجود دارد که ذره ای از حق تجاوز نخواهد کرد . در حالی که در مورد غیر معصوم هیچ تضمینی در تجاوز از حق وجود ندارد پس نمی توان قائل به خلافت مطلقه با آن شئون و اختیارات حساس و دقیق برای غیر معصوم شد. همچنین جایگاه خلافت رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) آن هم در تمام شئون، اختیارات و وظایف جایگاه کوچکی نیست که هر کسی شایستگی رسیدن به آن را داشته باشد.در جواب باید گفت: اولاً : مضمون روایت مورد بحث اثبات خلافت برای علما و فقهاست آن هایی که سالهای سال عمر خود را در احادیث و سنن رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) و به طور کلی بدست آوردن احکام الهی صرف کرده اند و احکام خدای متعال را در همه امور بدست آورده اند. پس نباید ایشان را «هرکس» نامید و از شأن و منزلت عظیم ایشان کاست مخصوصاً با توجه به جایگاه علم و عالم در اسلام و آیات و احادیثی که در بیان فضیلت و جایگاه عظیم و رفیع علم و عالم وارد شده است و این مطلب بر هر کسی که اندکی با تعالیم اسلام آشنایی داشته باشد پوشیده نیست.
ثانیاً : شرط دیگری که برای این دسته از خلفای رسول الله وجود دارد و شرطیت آن به طور قطع ثابت است (گرچه دراین تحقیق مجال بررسی و اثبات آن نیست(40)) شرط «عدالت» می باشد آن هم با قید «استمرار و دوام» یعنی اگر فقیهی حتی یک بار عملاً از حق تجاوز کرد( البته با توجه به اختلاف نظرهایی که در بحث عدالت و چگونگی از بین رفتن آن وجود دارد) ، خود به خود از مقام خلافت ساقط است گرچه از لحاظ علمی هیچ کسی در حد و اندازه او نباشد.به طور کلی حکم وفتوایی را که فقیه صادر می کند یا حکمی را که اجرا می کند یا تصرفی را که انجام می دهد، اگر حق است که حق را باید انجام داد و حرفی در آن نیست و اگر باطل است ( با قیدعمد) دیگر آن فقیه دارای جایگاه خلافت و ولایت نخواهد بود و به تبع ، نه فتوای او اعتبار دارد و نه حکم او نافذ است و نه تصرف او مشروع . پس نباید تصور کرد که اگر گفته می شود فقها و علما خلفای مطلق رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) هستند و تمام اختیارات ایشان را دارند پس دیگر هر کاری که خواستند می توانند انجام دهند . خیر! هرگز چنین توهمی صحیح نیست.همان طور که در گذشته هم اشاره ای به این مطلب شد، توجه و دقت به این نکته، بسیاری از شبهات و استبعاداتی که در زمینه خلافت و ولایت علما در ذهن ها وجود دارد را ازبین خواهد برد.
در نتیجه : صرف معصوم بودن یا نبودن دلالتی برتغییر معنا و مفهوم «خلافت» یا تغییر حد و حدود آن ندارد. البته با این تفاوت که در مورد غیر معصوم ، ملاک برای خلیفه بودن «فقه و عدالت» است یعنی اگراین شرایط بر شخصی منطبق بود، آن شخص «خلیفه» است و به محض از دست دادن یکی از این شرایط دیگر خلیفه نخواهدبود. اما در مورد معصوم ، ملاک شخص هر یک از دوازده معصوم ( علیه السلام ) می باشد. به همین جهت روایاتی که در مقام بیان دسته اول است به صورت کلی بیان شده است مانند حدیث مورد بحث ، و روایاتی که در مقام بیان دسته دوم است دقیقاً تعداد و شخص ایشان را (در بعضی روایات به طور کامل و در بعضی دیگر با ذکر بعضی از ایشان ) معرفی کرده است.

مطلب سوم:
 

معنی ومفهوم خلافت درصدر اسلام امر مجهولی نبود ، بلکه نه تنها معنی و مفهوم حتی حد و حدود آن نیزکاملاً مشخص بود ؛ زیرا:
اولاً : در خود حدیث مورد بحث وقتی حضرت رسول ( صلی اله علیه و آله ) برای خلفای خویش دعا می کنند( اللهم ارحم خلفائی.) شخص سائل می پرسد: خلفای شما چه کسانی هستند؟ (و من خلفائک؟) وکسی از حضرت نمی پرسد: مقصود شما از خلیفه چیست؟ یا این که : حد و حدود اختیارات خلفای شما چیست؟ یا امثال این سؤال ها .
ثانیاً : بعد از در گذشت پیامبر اعظم( صلی اله علیه و آله ) ،وقتی که شخصی و بعد از آن شخص دیگری به عنوان «خلیفه رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) » بر مردم تحمیل شدند، همه مردم ( به جز شیعیان که عده آن ها هم بسیار کم بود) تمام شئون واختیاراتی را که برای حضرت رسول ( صلی اله علیه و آله ) ثابت می دانستند برای آن ها هم ثابت دانستند. ( البته به جز مواردی که اختصاص به مقام نبوت و رسالت ایشان یا اختصاص به شخص ایشان داشت). به همین دلیل بود که همه فرامین ودستورات آن ها را در همه زمینه ها (سیاسی، نظامی، احکام شرعی، حکم ها و قضاوت ها و...) می پذیرفتند.حکم های آن ها را همچون حکم خدا و رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) می پنداشتند.اختلافات خویش وبه طور کلی اموری که احتیاج به قضاوت داشت را پیش آن ها می بردند. کلیه تصرفات آنها مشروع می دانستد. اختیار امور سیاسی، جنگ ها و صلح ها و امور اجتماعی خویش را به آن ها سپرده بودند. حتی بدعت ها و احکامی را که مخالف نصّ رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) بود(41) ، ازآن ها می پذیرفتند و همچون احکام الهی بدان عمل می کردند. و ...و این امر اختصاص به آن دونفر یا زمان آن ها نداشت بلکه بعد از آن ها هم هرکسی به عنوان خلیفه رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) شناخته می شد، خواه حق بود یا باطل، مردم تمام شئون واختیارات حضرت ( صلی اله علیه و آله ) را برای او ثابت می دانستند.آن عده ای (شیعیان) هم که چنین شئون و اختیاراتی را برای بعضی از آنها ثابت نمی دانستند از آن جهت نبود که در معنا و مفهوم خلیفه با دیگران اختلاف داشته باشند، بلکه اصلاً آن ها را به عنوان خلیفه بلافصل قبول نداشتند. وهمین عده (شیعیان) در مقابل خلفای حقیقی (کسانی که از طرف حضرت رسول ( صلی اله علیه و آله ) به عنوان خلیفه معرفی شده بودند) بدون هیچ اختلافی تمام شئون واختیارات حضرت را برای ایشان ثابت می دانستند.همه این موارد و موارد دیگر شبیه این ها نشان دهنده این مطلب است که معنی و مفهوم و حد و حدود خلافت در صدر اسلام امر مشخص و واضحی بوده و آن ، چیزی جز خلافت درهمه شئون و اختیارات رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) نبوده است.

نتیجه:
 

از سه مطلب گذشته چنین نتیجه می شود که : واژه «خلافت» به خودی خود دلالت بر خلافت در تمام چیزهایی دارد که برای مستخلف عنه ثابت است.یعنی زمانی که شخصی به عنوان «خلیفه» مشخص می شود تمام شئون و اختیارات مستخلف عنه(البته بعد از او) ، برای آن خلیفه ثابت است مگر این که قید یا قرینه دیگری که مشخص کننده حد و حددود آن باشد، آورده شود. پس در حدیث مورد بحث با توجه به این که قید یا قرینه ای بر محدود بودن خلافت نیست ، پس از اثبات اصل خلافت برای علما و فقها ، خود این واژه دلالت بر جانشینی در تمام شئون و اختیارات رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) دارد که در اصطلاح به آن « خلافت مطلقه» (یعنی خلافت بدون قید و محدودیتی) گفته می شود. (لفظ « مطلقه » در این جا به معنای لغوی آن است نه اصطلاحی آن که باید بعد از احراز مقدمات حکمت آن را استفاده کرد.)با این مطلبی که عرض شد، دیگر وارد شدن به بحث «اطلاق و تقیید» و احراز مقدمات حکمت و در مقام بیان بودن و ... نه تنها احتیاجی به آن نیست بلکه اشتباه بوده و باعث عدم دست یافتن به معنای صحیحی از روایت می شود.

مؤید این نظریه :
 

نکته قابل توجهی که می تواند مؤید برای نظریه فوق باشد این است که : یک تفاوت مهم میان واژه « خلافت » با واژه هایی مانند « وکالت ، وصایت ، نیابت » و امثال این ها وجود دارد و آن این که ، اگر کسی به عنوان وکیل، وصی یا نائب ، از طرف شخصی معین شود، این سؤال در ذهن پیش می آید که در چه اموری آن شخص، وکیل، وصی یا نائب است؟ مگر این که با قرائتی این سؤال جواب داده شده باشد. مثلاً:اگرمیان دو نفر اختلاف قضایی یا حقوقی پیش بیاید و یکی از طرفین شخصی را به عنوان وکیل معین کند، در این جا مشخص است که آن شخص وکیل اوست در حل این اختلاف.یا اگر کسی وصیتی بنویسد و بعد بگوید: فلان شخص وصی من است . در این جا نیز مشخص است که حد و حدود وصایت او چه مقدار بوده و در چه زمینه است.و امثال این موارد.اما اگر هیچ قرینه ای در کار نباشد وشخصی به عنوان وکیل، وصی یا نائب معرفی شود، محدوده ی وکالت، وصایت یا نیابت او مبهم می باشد و جای این دارد که برای مشخص شدن مقصود، از موکل ، موصی یا منوب عنه سؤال کرد.
( البته در این جا پس از احراز مقدمات حکمت و در مقام بیان بودن متکلم می توان از مبحث اطلاق و تقیید استفاده کرده و برای مشخص کردن محدوده آن ها به اطلاق عبارت تمسک جست. در این جاست که استفاده از بحث اطلاق و تقیید صحیح می باشد زیرا در ابتدا معنا و مقصود مبهم می باشد و برای رفع ابهام آن باید از روش های علمی مانند همین مبحث استفاده شود اما در جایی که معنا و مقصوددر ابتدا مشخص باشد استفاده از این مباحث و روشها چه فایده ای دارد؟ و به چه علت باید سراغ آن ها رفت؟ )این دقیقاً بر خلاف خلافت می باشد زیرا وقتی که شخص از طرف شخص دیگری به عنوان خلیفه معرفی می شود خود خلافت انصراف در جانشینی درتمام شئون و اختیارات مستخلف عنه را دارد، همان طور که در طول تاریخ، مخصوصاً صدر اسلام ( که بحث ما هم در رابطه با همان زمان است ) ، چنین بوده و هم اکنون نیز همین گونه است.( طبق مطالبی که درگذشته بیان شد. )و به همین جهت است که اگر کسی ، یک نفر را به عنوان وکیل، وصی یا نائب ، معین کند اما هیچ کاری را به او واگذار نکند یا هیچ وصیتی نکند، این تعیین او بی فایده خواهد بود. در حالی که خلافت چنین نیست یعنی به محض این که به مستخلف عنه دسترسی نبود ، به هر دلیلی که باشد ، کلیه شئون و اختیارات او به خلیفه منتقل می شود مگر این که خود او چیزی را استثنا کرده و یا خلافت را منحصر در چیزی کرده باشد.نکته ی جالب دیگری که در باب تفاوت خلافت با وکالت ، وصایت و نیابت به نظر می رسد این است که :هر شخصی در هر مقام و موقعیت و شخصیت اجتماعی یا معنوی که باشد می تواند برای خود، وکیل، وصی و نائب معین کند اما فقط حاکم و شخصی که دارای مقام و موقعیت رهبری یا ریاستی می باشد می تواند «خلیفه » مشخص کند.و این مطلب مؤید آن نظری است که در باب «قدر متیقن» بیان شد و مورد تأیید قرار گرفت. یعنی اگر بخواهیم به همان روش سابق (بحث اطلاق و تقیید) باز گردیم و از راه « اخذ به قدر متقین» وارد بحث شویم، حدیث مورد بحث حداقل وبه صورت قدر متیقن دلالت بر خلافت درمقام رهبری و زعامت جامعه دارد و هیچ راه وسوسه و گریزی از این دلالت حدیث وجود ندارد.البته با توجه به نظری که عرض شد، دیگر احتیاجی به چنین مباحثی نیست و دلالت حدیث بر خلافت مطلقه جای وارد کردن خدشه ای را ندارد.

نتیجه کلی از مبحث سوم :
 

خلاصه آن که : دراین حدیث خلافت در همه شئون واختیارات رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) ( خلافت مطلقه) برای علما و فقهای عادل ثابت می باشد.در آخر این مبحث برای برطرف شدن سؤالات یا شبهاتی که ممکن است مطرح شود باید به دو نکته توجه کرد و بعد از آن وارد مبحث چهارم (رابطه خلافت با ولایت ) شد.
نکته اول:
با توجه به نتیجه مبحث سوم ، به این نکته باید توجه کرد که برای مشخص شدن دقیق حوزه وظایف ، اختیارات و شئون علما و فقهای عادل باید در ابتدا بررسی کرد که رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) چه وظایف ،شئون و اختیاراتی رادارا می باشند تا همه آنها ( به جز مواردی که تخصصاً خارج هستند یا تخصیصاً اخراج شده اند و در گذشته اشاره ای به آن ها شد) را برای فقهای عادل ثابت بدانیم . و نباید مطلقه بودن خلافت انسان را به اشتباه بیاندازد.ظاهراً منشأ بعضی از اختلافات دربحث ولایت مطلقه فقیه عدم توجه به همین نکته می باشد. یعنی چه بسا عده ای شأن و اختیاری را که برای خود حضرت ( صلی اله علیه و آله ) ثابت نمی باشد، در ذهن آورده وعدم ثبوت آن را برای فقیه قطعی دانسته و از آن نتیجه گرفته اند که : پس مطلقه بودن صحیح نمی باشد. در حالی که اگر به نکته فوق توجه داشتند و ابتدا بررسی می کردند که اصلاً آیا خود رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) چنین اختیار وحقی را دارند یا نه ؟ دچار چنین توهمی نمی شدند.
نکته دوم :
سؤال مهمی که با توجه به مباحث گذشته پیش می آید و قبلاً هم اشاره ای به آن شد ( درمبحث دوم ، آخر نقد و بررسی احتمال اول) این است که چگونه ممکن است یک رهبر، دودسته یا دو نوع خلیفه داشته باشد؟ دسته اول : به صورت خاص و با مشخص بودن تعداد و نام ایشان ( ائمه معصوم علیم السلام).دسته دوم : به صورت عام و با تحقق ملاک « فقاهت و عدالت» ( علما و فقهای عادل).ظاهراً منشأ این سؤال عدم توجه به این نکته است که :« أنّ جعل الخلافه للفقها ، لایکون فی عرض جعلها الأئمه علیهم السلام کماتوهم»(42)یعنی خلافت دسته دوم درعرض خلافت دسته اول نیست بلکه رابطه طولی بین آن دو برقرار می باشد.درتوضیح این مطلب باید عرض شود که : یکی از عقائد مسلم ( و چه بسا از ضروریات) مکتب شیعه این است که تا وقتی امکان دسترسی به ائمه علیهم السلام که خلفای بلافصل رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) هستند ، وجوددارد هیچ کسی بدون اذن یا اجازه ایشان حق به دست گرفتن امور را ندارد و اطاعت از ایشان بر همه واجب بوده و ایشان دارای خلافت و ولایت بر همه مردم (عالم و جاهل ،فقیه و غیر فقیه و ... ) می باشند. همان طور که خدای عزوجل فرموده اند : « یا أیَّها الذین آمَنُوا اَطیعوُا اللهَ و أطِیعُوا الرسولَ و أولی الاَمرِ مِنکُم»(43)و حضرت رسول ( صلی اله علیه و آله ) که مبین قرآن هستند، در حدیث معروفی که از جابربن عبدالله انصاری نقل شده است ( و متن آن دقیقاً در پاورقی صفحه سیزدهم گذشت)مصادیق «اولی الامر» را ائمه ( علیه السلام ) معرفی کرده و نام یکایک ایشان را هم بیان فرموده اند. و ادله فراوان دیگری بر این مطلب که در این جا مجال بحث از آن ها نیست.اما زمانی که – به هر دلیل- دسترسی به ایشان ممکن نبود، یا بنا به دلایلی نمی توانستند زمام امور را بدست گیرند، این علما و فقهای حقیقی اسلام اند که باید به وظیفه خلافت خویش عمل کنند. و همان گونه که خلافت ائمه ( علیه السلام ) در میان خودشان به صورت طولی و مرتبه ایست ، خلافت ایشان نسبت به خلافت علما هم طولی و مرتبه ای می باشد. یعنی زمانی که حضرت امیرالمومنین علی ( علیه السلام ) حضور داشتند ، خلافت ایشان هم بر امام حسن و امام حسین ( علیه السلام ) بود و هم بر علما و سایرمردم ؛ به همین شکل ، هنگامی که امام حسین ( علیه السلام ) حضور داشتند ( بعد از پدربزرگوارشان) هم بر امام حسن ( علیه السلام ) خلافت و ولایت داشتند و هم بر علما و بقیه مردم.و به تعبیر مرحوم امام خمینی رحمه الله علیه : « فإن لازم جعل امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) خلیفه علی الکلّ ، أنّه ولی علی قاطبه الخلق من غیر استثناء ؛ فهو ولی و امیر علی الحسنین سلام الله علیهما، و علی الفقها و علی سائر الناس.»پس هیچ اشکال و تزاحمی در بودن چند خلیفه یا چند دسته خلیفه وجود ندارد وقتی که خلافت آن ها به صورت طولی باشد.علاوه بر این که با اندک تأملی در خواهیم یافت که مقتضای «همیشگی و همگانی» بودن دین اسلام همین است که باید برای پیامبر اسلام ( صلی اله علیه و آله ) که خاتم پیامبران است و دین ایشان که خاتم ادیان است خلفایی باشد که وظایف حضرت را در همه جای دنیا به صورت فراگیر و در همه طول تاریخ و زمان ها بر عهده داشته و بتوانند به خوبی انجام دهند. یعنی دین اسلام اگر مدعی کامل بودن است باید چنین ظرفیتی را داشته باشد.و اگر برای ایشان فقط خلفای دسته اول بود ، دیگر دین اسلام نمی تواند دین کاملی بوده و ادعا داشته باشد که برای همه مردم جهان و برای همیشه خواهد بود.زیرا می دانیم که خلفای دسته اول تعداد معین و مشخصی بوده و هستند ، آن هم با محدودیت مکانی ( مخصوصاً در دوران گذشته با آن وسایل ارتباطی) ، و هم اکنون نیز بیش از هزار سال است که دسترسی به ایشان نیست.علاوه بر این که در زمانی هم که حضور کامل در بین مردم داشتند، ظالمان و غاصبان ، اجازه به دست گرفتن امور را به ایشان ندادند.پس در آن مکان هایی که ایشان حضور نداشتند و در این زمان هایی که دسترسی به ایشان نیست ، چه کسی باید وظایف سنگین و فراوان رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) را انجام دهد؟
چه کسی باید میان مردم قضاوت کند ؟
چه کسی باید مصلحت را تشخیص داده و اعلان جنگ یا صلح کند؟
چه کسی حق تصرف در بیت المال و مشخص کردن مصارف آن را دارد؟
چه کسی باید قوانینی را که به مرور زمان بدان ها احتیاج می شود (در تمام زمینه ها) ، تشخیص داده و برای جامعه وضع کند؟
چه کسی باید مسئولیت سنگین حکومت را برعهده بگیرد؟
چه کسی باید احکام و حدود الهی را اجرا کند ؟
و وظایف و مسئولیت های دیگری که هر کدام شأنی از شئون خلافت رسول خدا ( صل الله علیه و آله ) می باشد .اگر بگوییم که اسلام در آن مکان ها و در این زمان ها برای این موارد ، برنامه ای ندارد ، بدترین تهمت را به دین مقدس اسلام وارد کرده و آن را ناقص ترین دین معرفی کرده ایم زیرا دین و مکتبی که برای چنین مسائل مهمی برنامه ای نداشته باشد( اگر چه در بعضی از زمان ها و مکان ها ) ، حق است که آن را « ناقص ترین دین » بنامیم.علاوه بر این که چنین توهمی نشان از جهالت کامل ما نسبت به دین اسلام دارد.
خلاصه آن که :
وجود دو دسته یا دو نوع خلیفه برای رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) نه تنها هیچ اشکالی و ضعفی ندارد بلکه با اندکی دقت و تأمل در خواهیم یافت که این امر چقدر امر دقیقی بوده و دارای چه حکمت ها و نکات فراوانی است ؛ مخصوصاً با حکم اسلام مبنی بر « وجوب کفایی تفقه در دین » که انسان با کمی دقت و تفکر، از این هماهنگی احکام اسلام و کامل بودن دین اسلام در حیرت می ماند .

مبحث چهارم :
 

رابطه « خلافت» با « ولایت» چیست؟
در خلال مباحث گذشته(44)،نکته ای عرض شد که گرچه مطلب واضحی است و با دقت و درک صحیح موضوع و محمول قضیه ، آن مطلب مورد تصدیق قرار می گیرد؛ و آن نکته این است که :« خلافت مطلقه » اقتضای «ولایت مطلقه» دارد یا به تعبیری « خلافت مطلقه، ولایت مطلقه را ایجاب می کند»(45)برای دست یافتن به نکته فوق باید به جهات خلافت و لوازم آن ها توجه کرد. یعنی از آن جهت که در مبحث سوم ، برای علما و فقها « خلافت مطلقه» ثابت گردید پس ( همان طور که اشاره شد) در ابتدا باید بررسی کرد که چه وظایف ، شئون و اختیاراتی برای حضرت رسول( صلی اله علیه و آله ) ثابت می باشد. بررسی کامل شئون و اختیارات رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) و لازم و ملزومات آن ها ، خود به یک تحقیق مفصل و دقیق احتیاج دارد؛ اما در این جا فقط به بررسی یک شأن از شئون ایشان ( آن هم به صورت خلاصه و مجمل) می پردازیم:و آن « حق حاکمیت و رهبری » ایشان بر جامعه می باشد.می دانیم که یکی از مهم ترین شئون و اختیارات رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) حق حاکمیت و رهبری ایشان بر جامعه می باشد. ( که در این جا مجال اثبات این مطلب و بررسی دلائل آن نیست.) و حضرت هم در اولین فرصتی که بعد از هجرت از مکه به مدینه به دست آوردند. از این حق (یا وظیفه) استفاده کرد و حکومت تشکیل دادند.اگر بخواهیم شکل حکومت آن زمان را با حکومت های امروزی مرسوم در دنیا مطابقت دهیم ، خود حضرت( صلی اله علیه و آله ) ، رئیس قوه مجریه ، مقننه و قضائیه بوده و فرماندهی کل نیروهای نظامی را بر عهده داشتند. همچنین تشخیص مصلحت سیاسی جامعه بدست ایشان بود. و به طورکلی تمامی امور مربوط به حکومت به دست ایشان یا با نظارت و فرماندهی ایشان اداره می شد. لازمه ی چنین حقی و اصلاً معنای چنین حقی ، داشتن ولایت سیاسی ، قضایی ، ولایت بر امور اجرایی ، ولایت بر بیت المال ، ولایت بر امور نظامی و امثال این موارد می باشد؛ زیرا معنای ولایت ( در بحث ما که بحث ولایت ظاهری است نه ولایت معنوی و ولایت تکوینی و شبیه این ها که مربوط به مقامات و درجات معنوی وعرفانی است) ، چیزی جز « اولویت در تصرف» (46) نیست.یعنی رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) در همه آن امور نسبت به دیگران اولویت دارند و تازمانی که دسترسی به ایشان باشد هیچ کس حق بدست گرفتن آن امور و تسلط بر آن امور را ندارد مگر با اذن یا اجازه ایشان .و بعد از ایشان ، این حق (حق حاکمیت و رهبری) و به تبع آن ، کلیه این ولایات ، به خلفای ایشان انتقال پیدا می کند و دلیلی هم بر تخصیص خوردن امری از امور مربوط به این حق یا ولایتی از این ولایات نداریم. پس بعد از اثبات خلیفه بودن علمای عادل همه ی این ولایات به ایشان منتقل می شود. و به همین شکل همه شئون و اختیارات رسول خدا ( صلی اله علیه و آله ) که لازمه ی آن ولایتی باشد ، پس از انتقال آن شأن یا اختیار به خلفای ایشان، ولایتی هم که لازمه آن است به آن ها انتقال پیدا می کند.

درنتیجه:
 

داشتن خلافت در هر شأنی اقتضای داشتن ولایت مربوط به همان شأن را دارد. پس خلافت در همه شئون اقتضای ولایت در همه شئون را دارد. و به تعبیر دیگر «خلافت مطلقه» را ایجاب میکند. همچنین می توان از ولایت مطلقه به عنوان « ولایت رسول الله ( صلی اله علیه و آله ) » تعبیر کرده و آن را به حضرت نسبت داد زیرا ولایت ایشان است که به صورت مطلق می باشد.

نتیجه گیری کلی:
 

در مبحث اول اثبات شد که خلافت رسول الله ( صلی اله علیه و آله ) برای علما وفقها ثابت می باشد .و در مبحث سوم اثبات شد که خلافت آن ها به صورت «مطلق» می باشد. (خلافت فقیه = خلافت مطلقه ) در مبحث چهارم بیان شد که «خلافت مطلقه» ، «ولایت مطلقه» را ایجاب می کند.
( خلافت مطلقه= ولایت مطلقه ) و همانطور که عرض شد ، «ولایت مطلقه» همان « ولایت رسول خدا ( صلی الله علیه و آله )» است .( ولایت مطلقه= ولایت رسول الله ( صلی اله علیه و آله ) )

در نتیجه :
 

ولایت فقیه = ولایت رسول الله ( صلی اله علیه و آله )وسلام و درود و رحمت خدای عزوجل بر آن مرد الهی ، حضرت امام خمینی روحی له الفداء ، که چقدر زیبا فرمودند: «ولایت فقیه همان ولایت رسول الله( صلی اله علیه و آله ) است .» و با اجرای این امر ، جان دوباره ای به اسلام و احکام مقدس آن می بخشیدند .

پی‌نوشت‌ها:
 

26. امام خمینی رحمه الله علیه ، ولایت فقیه ، ص63
27. سید محمد مهدی موسوی خلخالی، حاکمیت در اسلام یا ولایت فقیه، ص 401 ( با اندکی تغییر)
28. امام خمینی رحمه الله علیه ، ولایت فقیه، ص 65
29. برنامه نرم افزاری مجموعه آثار حضرت امام خمینی (ره) ، کتاب البیع، ج 2 ص 609
30. سوره اعراف (7) ، آیه 142
31. جوادی آملی ، ولایت فقیه ولایت فقاهت و عدالت ، ص 188
32. «فولا نفرمن کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذارجعوا الیهم لعلّهم یحذرون» سوره توبه (9) آیه 122
33. سید محمد مهدی موسوی خلخالی ، حاکمیت در اسلام یا ولایت فقیه ، ص 400
34. همان ، پاورقی ، به نقل از : مرحوم اصفهانی، حاشیه مکاسب، ص 213)
35. البته بیشتر کسانی که به این حدیث استدلال کرده اند وارد چنین بحثی نشده اند . برنامه نرم افزاری مجموعه آثار حضرت امام خمینی (ره) به نقل از کتاب البیع، ج 2 ص 629
36. ر.ک : سید محمد مهدی موسوی خلخالی، حاکمیت در اسلام یا ولایت فقیه، از ص 400 تا ص 406.
37. برای بدست آوردن دلایل این مطلب و توضیحات بیشتر به کتاب هایی که در علم اصول فقه نوشته شده( باب مطلق و مقید) مراجعه شود. مانند: علامه مظفر، اصول الفقه ، ص 196.
38. ر . ک : مظفر ، اصول الفقه، ص 197
39. امام خمینی رحمه الله علیه، ولایت فقیه ، ص 65
40 ر.ک : محمد سروش ، دین و دولت در اندیشه اسلامی ، ص 335
41. ر.ک: سید شرف الدین عاملی، النص و الاجتهاد( علامه جلیل القمر سید شرف الدین عاملی در این کتاب ارزشمند حدود هفتاد و دو مورد از مواردی را که سه خلیفه اول (غاصبان خلافت) در مقابل وبرضد نصّ و تصریح رسول خدا( صلی اله علیه و آله ) اجتهاد کرده اند(در بعضی موارد بدعت گذاشته اند) را به طور دقیق ذکر کرده اند که در بسیاری از این موارد مردم از آن ها تبعیت کرده و تبعیت آن ها در بعضی موارد هنوز هم ادامه دارد.
42.برنامه نرم افزاری مجموعه آثار حضرت امام خمینی به نقل از : کتاب البیع ، ج 2 ، ص 650
43. سوره نسا (4) : آیه 59 ( ای کسانی که ایمان آورده اید ! خدا را اطاعت کنید و از پیلمبر خدا و صاحبان امری که از شما هستند فرمان برید .)
44. مبحث سوم درتوضیح نظریه دوم
45. سید محمد مهدی موسوی خلخالی ، حاکمیت دراسلام یا ولایت فقیه ، ص 400
46. مرحوم علامه امینی رضوان الله تعالی علیه در کتاب کم نظیر «الغدیر» به صورت مفصل بیان میکنند که معنای حقیقی واژه مولی چیزی جز « اولای به شیء » نیست وبقیه معانی ای که برای این واژه ذکر شده است به خاطر مناسبتی می باشد. و با بیست قرینه ثابت می کنند که از کلمه مولی در حدیث غدیر چیزی جز همین معنا اراده نشده است.
ر.ک : علامه عبدالحسین امینی ، الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب ،ج1 ، از ص 362 تا ص 390
 

فهرست منابع :
1. قرآن کریم، ترجمه استاد ابوالفضل بهرام پور.
2.ابن منظور، محمدبن مکرم، لسان العرب، بی چا، ج9، دارصادر، بیروت ،1414 ق. (با استفاده از برنامه نرم افزاری جامع التفاسیر)
3. امینی ، شیخ عبدالحسین ،[علامه] ، الغدیر فی الکتاب و السنه و الاب، چاپ دوم ، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1366 ش.
4. جوادی آملی، عبدالله ، [آیت الله] ، ولایت فقیه ولایت فقاهت و عدالت ، چاپ هشتم، مرکز نشراسراء ، قم ، 1387 ش.
5. حسینی طهرانی ، سید محمد حسین، [علامه ] ولایت فقیه در حکومت اسلام، چاپ سوم، ج2 ، انتشارات علامه طباطبایی ، مشهد ، 1428 ق.
6. خزاز قمی ، علی بن محمد ، کفایه الاثر، بی چا، بیدار، قم ، 1401 ق. (با استفاده از برنامه نرم افزاری جامع الاحادیث)
7. راغب اصفهانی ، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن ، بی چا ، دارالعلم – الدار الشامیه، دمشق- بیرون ، 1412 ق. ( با استفاده از برنامه نرم افزاری جامع التفاسیر)
8. سبحانی ، جعفر، [آیت الله] ، محاضرات فی الالهیات ،چاپ ششم، ج 4 مؤسسه امام صادق ( علیه السلام ) ، قم ، 1426ق.
9. طاهری، حبیب الله ، تحقیقی پیرامون ولایت فقیه، چاپ ششم ، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1381 ش.
10. فراهیدی ، خلیل بن احمد ، کتاب العین ، بی چا، ج 2 ، هجرت،قم ، 1410 ق. ( با استفاده از برنامه نرم افزاری جامع التفاسیر)
11. قمی، محمد بن علی الحسین بن بابویه ، [شیخ صدوق] ، الامالی ، بی چا، کتابخانه اسلامیه، بی جا، 1362 ش.
12.عیون اخبار الرضا( علیه السلام ) ، بی چا ، ج 2 ، جهان ، بی جا، 1378 ق.
13.معانی الاخبار ، بی چا ، جامعه مدرسین قم ، بی جا ، 1361ش ( هر سه منبع ، با استفاده از برنامه نرم افزاری جامع الاحادیث)
14.مجلسی، محمد باقر،[علامه ] ، بحار الانوار،بی چا،ج 36، موسسه الوفاء، بیروت، 1404 ق.(با استفاده از برنامه نرم افزاری جامع الاحادیث)
15.مصطفوی، حسن ، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، بی چا، ج3،بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران،1360 ش.( با استفاده از برنامه نرم افزاری جامع التفاسیر)
16. مظفر،محمدرضا، اصول الفقه، چاپ پنجم، مؤسسه بوستان کتاب، قم، 1429ق .
17.موسوی خمینی، روح الله ، [ امام خمینی رحمه الله علیه] ،کتاب البیع ، بی چاه ، ج2، بی نا، بی جا، بی تا،(با استفاده از برنامه نرم افزاری مجموعه آثار حضرت امام خمینی سلام الله علیه)
18.ولایت فقیه ، چاپ بیست و دوم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، بی جا، 1389 ش.
19. موسوی خلخلی ، سید محمد مهدی، [آیت الله] ، حاکمیت در اسلام یا ولایت فقیه، چاپ اول، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1380 ش.
20.نصیری ، علی ، آشنایی با علوم حدیث، چاپ ششم، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم ، قم 1386 ش.